وقتی از 7 صبح اداره باشی و تا 7 شب هم کلاس داشته باشی و خونه هم نیومده باشی و وقتی برمی گردی، ببینی دختر 6 سالت، این ظرف رو جلوت می ذاره و می گه: مامان، بخور که خسته شدی قربونت برم.............

.

.

.

.

.

و من، دیگه مگه می تونم از خستگی چیزی بگم؟ مگه این حق رو دیگه دارم که اینهمه عشق رو نبینم تو چشمای ناز شما فرشته هام که منتظر بودین که برگردم

خوشمزه ترین نیمروی عمرم رو خوردم هستی من، زیباترین تزیین رو دیدم با دستای کوچیکت هستی من، زنده باشی عزیزم و یه روزی دخترت تو رو اینجوری غرق محبت و عشق کنه زیباترین بهونه عاشقی من