نمی دانم گذرت به این ورها می افتد یا نه .مهم هم نیست..چه بهتر که نیفتد اصلا! ... آخر ما که صاحب سبک و اصالت نیستیم در آشپزی ... همه اش چهار تا دستور دزدی شده و من درآوردی می سازیم و خودمان را باد کرده ایم برای خودمان ...
می دانی؟ خیلی وقت ها که یادم می آید چه با ما کردی باورم نمی شود...
باورم نمی شود که یک نفر به آن خوبی، به آن مهربانی ، با آنهمه حرفهای خوب ، با من و اعتمادم این کار را کرد
می دانی؟ آدمها را نمی شود از پس صفحه مانیتور و در ورای کلمات تایپ شده به خوبی شناخت ..درست!... اما آخر، قلب باید یاری کند تا مغز فرمان دهد و انگشتها روی دکمه ها بلغزند یا نه؟! مگر می شود همه آن حرف ها، آن نوشته ها، آن نصیحت ها و آن همه مهربانی که نثار من و خانواده ام و دوستانم کردی دروغ باشد؟
اصلا همه اینها به کنار، مگر نه اینکه صدایت را من و همسرم شنیدیم و بعد از حرف زدن هامان هر دوی ما که اینور آب و اینور خط بودیم غرق شادی می شدیم که : چه انسان شریف و محترمی...کلمات و نوشته ها احساس را منتقل نمی کنند، صدا چه؟!
آدمی است دیگر! دلش می گیرد وقتی یادش می آید چه کرده با خودش و احساسش ...
می دانی؟ خیلی وقت است که دل ندارم برای آمدن به خانه ات .... به خانه ای که به قول خودت کاغذ دیواری شده تحویلت دادم و گوشه ای نشستم و زیبا و زیبا و زیبا تر شدنش را نظاره کردم...هر روز زیباتر و خوش منظره تر از روز اولش می کردی و من چه به وجد می آمدم...یادت هست؟ شبهای امتحانم را می گویم..یادت هست؟ می گفتی: عجله ای نیست ...درست را بخوان دختر خوب!! آخ....راستی چه شد که با این "دختر خوب" اینطور کردی؟
آدمی است دیگر...دلش می گیرد از خاطرات خوش گذشته اش و از اعتماد ویران شده اش ...
راستی، یادت هست گفتم : "هستی" برایتان نامه نوشته و قرار است در جواب بسته شما همراه پیشکش هایی ناقابل برایتان بفرستیم؟ ...... تا همین چند روز پیش داشتمش ... ولی به یکباره چنان با غیظ و آه و اشک مچاله اش و روانه سطل زباله کردم که یادم رفت کاش عکسی ازش می گرفتم و اینجا می گذاشتم تا بعدها "هستی" عزیزم از من درباره اش بپرسد و بگویم: دخترکم! در زندگی، ممکن است با آدمهایی روبرو شوی که هیچگونه قابل پیش بینی نباشند..... امروز تو را "دختر خوب" و "خانم با الگانت صفحات آشپزی" و چه و چه صدا کنند و فردا لقب گوسفند و اسب والاغ و چهارپا بهت بدهند
می دانی؟ دلم تنگ است...برای آنهمه به خیال خودم، زلال بودن ... برای همه زیبایی هایی که خلق می کردی ... برای حرف هایی که برای بهتر بودنم می زدی ... برای همه دلسوزی هایت نسبت به همسرم و بچه هایم ...یادت هست؟ می گفتی: شما چه زن و شوهر خوبی هستید... دلم تنگ است برای زنگ موبایلم که پشتش کسی باشد که بگوید: آآآآآی دختر خوب!
دلم تنگ است اما یادم نمی رود که چه کردی با همین دل من! یادم نمی رود و نمی رود و نخواهد رفت حتی اگر تا پایان دنیا آن "هانی شف" کذایی (که راضی نیستم از بودنش) میخکوب شده باشد به دیوار خانه ات ....حتی اگر هزار بار بیایم به خانه ات و این نوشته ات را بخوانم: < این وبلاگ من ز "هستی" اوست / تا هستم و هست دارمش دوست >
یادم نمی رود و نخواهد رفت..حتی حالا که نزدیک به 1 سال دارد میشود از آن اتفاق شوم ...یادمان نمی رود و نخواهد رفت ....می دانی؟... بدان!