
سلام...روزتون مبارک دوستای گلم..با تاخیر البته..امروز کلی سرم شلوغ بود..یه جشنی برامون تدارک دیده بودن که با هستی رفتم و تا شب طول کشید.. بعدشم مشکلات تمیزکاری تو خونه برام پیش اومد که نتونستم بیام اینجا ....
امروز بیشتر از هر روز دیگه دلم هوای مامانم رو کرده بود...دلم خیلی گرفته بود و دوست داشتم رشت بودم و عصری دست بچه هام رو می گرفتم و میرفتم پیش مامانم... آخ.امان از این غربت و تنهایی
دیدم مامانم که نیستن اینجا...مادر همسر هم که اینجا ندارم...مامان بزرگ و خاله ای هم که کلا ندارم.... پس این دسر رو که دیروز عصر درست کرده بودم با یه گلدون گل، بردم واسه پرستار بچه هام که مثه مامان بزرگ برای هستی و مانی هستن... یکم دلم وا شد...دوسشون دارم...بچه هامم دوسشون دارن و بهشون می گم: مامان جون