وقتی به گذشته و بچگیم برمی گردم یکی از چیزایی که خیـــــــــــلی دلم براش تنگ میشه و از یادآوریش خوشحال میشم و لبخندی همه صورتم رو می گیره فرش شستنه!! یادمه مامان و مامان بزرگم فرش رو مینداختن توی حیاط و دِ بشور....من و خواهرم هم بودیم..من عشق می کردم واسه فرش شستن...یعنی هم کفی کردنش هم آب ریختنش و هم کشیدن آبش....وای که چقـــــــــدر کیف می کردم ....امروز هم یهو دلم واسه اون روزا تنگ شد و ....

دیدم همه فرشهام که شسته شده و تمیزه...یه پادری دم اتاق هستی مونده بود که کثیف بود....یهو انداختمش تو حموم و بی خیال ضربه ای که دیروز به کمرم وارد شده بود (با کلیییییی بار از پله های آپارتمان تالاپی افتاده بودم و داغون شدم) آستینا رو بالا زدم و رفتم به عشق بچگی ... هستی هم اومد و اجازه دادم اونم لذت ببره مثه کودکی خودم اونم کفی بشه و آب بریزه و کیف کنه...شاااااید فرداها برای اونم یه خاطره قشنگ بشه

اصلا خسته نشدم..همه لحظه ها رو فقط به یاد روزهای خوش بچگی و مامانم می گذروندم .... کیف می کردم با هر کفی که می دیدم و آب می شدم از شوق، با هر آبی که میریختم روی کف ها .......

چقــــــــــدر اون قسمت آخر فرش شستن رو هم دوست داشتم ... وقتی با یه کاسه یا یه چوب کلفت با استادی تمام، مادرم آب فرش رو می گرفت ... و من هم...و خواهرم هم .... چه لذتی داشت...چقـــدر احســاس بزرگــــــی می کردم...خدا مامان بزرگ عزیزم رو رحمت کنه که از وقتی رفت آرزوی به خوابم اومدنش رو دارم ولی نمیاد پیشم

خلاصه که امرووووووووووووز کلی بچگی کردم...کلی لذت بردم و می دونم که هستی هم کلی کیف کرد

راستی مهم تر از همه اینا امشب عشقم، نفسم، مهربونترینم، پشت و پناهم، سنگ صبورم، خواهرم ، مهمون خونمه ...