اون ظرف میوه ای که برای هستی و مانی درست کرده بودم رو یادتونه؟

فرداش، دقیقا فرداش وقتی من سر کار بودم و هستی از مدرسه برگشته بود بهم زنگ زد که: مامان یه سوپرایز دارم برات...وقتی رفتم خونه منو با چشم بسته برد دم یخچال و گفت : چشماتو باز کن...وقتی باز کردم، در یخچال باز بود و این ظرف نی نی خوشگل جلو چشام بود...بعدم دوربین رو آورد و گفت: عکسم ازش گرفتم مامان...ببین خوب گرفتم؟

دوربین رو روشن کردم و عکسا رو که دیدم فقط بغلش کردم و بوسیدمش ...قربونت برم که این وبلاگ و عکاسی های من برات اینقددددددددر انگیزه ایجاد کرده..با این سنت خیلی عالی عکس گرفتی مامانم...بقایای صحنه عکاسیش هم توی اتاق ولو بود که ای کاااااااش ازش عکس می گرفتم



قرار بود این پست رو خودش براتون بنویسه ولی خب نشد و من گرفتار شدم