دیروز داشتم با الهام حرف می زدم و از بدی هام میگفتم..از اینکه اصلا مامان خوبی نیستم و برای بچه هام سخت می گیرم....بهونه ش هم دعوایی بود که دیروز هستی رو کرده بودم و تا شب بهم ریخته بودم و هی اشکام می ریخت....شب وقتی داشتم می خوابیدم مانی که طبق عادت میاد پیش من برای خواب، هستی هم دیدم صدا می کنه: مانی بیا بخواب دیگه......

هستی اصصصصصصلا مستقیما حسادت نمی کنه، برعکس مانی... رفتارهاش خیلی پخته ست..حتی از همون کوچیکیش (الانم بچه م کوچیکه البته) اما خب من توی رفتارهاش حس می کنم یا سوالهایی که بعضی وقتا می پرسه...بگذریم

خودم صداش کردم و گفتم بیا پیش من ، انگااااار دنیا رو داده بودن بهش.....روی بازوی چپم که مانی سرش رو گذاشته بود طبق معمول، هستی هم سرش رو گذاشت روی سینه م و با یه آرامشی گفت: آخیششششششششش..دلم واسه بچگیهام که پیشت می خوابیدم تنگ شده! بازم بغضم ترکید...بوش کردم...بوسش کردم..دست بردم توی موهاش و کلی براش حرف زدم..از اینکه خیلییییییی دوسشون دارم...عاشق جفتشونم و اگه یه وقتایی تلخ میشم و دعوا می کنم دلیلی نمیشه که دوسشون نداشته باشم ... گفتم وقتی یکی رو خیلی دوست داری دلت می خواد اون "بهترین" باشه..دلت می خواد کمتر آزارت بده..دلت می خواد کمتر اشتیاه داشته باشه...

تا صبح گرچه جام تنگ شده بود ولی از بودن جفتشون کنارم لذت بردم و از اینکه دیدم دخترم آروم بغلم خوابیده خوشحال بودم....همش دارم به این فکر می کنم که من چرا اینقدررررررررر توقع بزرگ بودن از دخترم دارم..این خصلت بد رو فقط من دارم؟ چه طور می خوام بهش بفهمونم که من خیلی دوست دارم مامان؟ این دعوا کردن ها و تند شدنای من چه می کنه با روح ظریف این کوچولوها..چه خاطره هایی براشون می سازم

یهو به این فکر افتادم که من خیلییییییییییی وقته از هستی پستی نذاشتم...همینجا متوجه شین که من چه مامان بدیم...بچه م کلیییییییی کار کرده توی این مدت و من ثبتشون نکردم

هستی عاشق سالاد اولویه درست کردنه..مواد پخته ش که آماده باشه دوست داره خودش بقیه کارهاش رو بکنه...جالب اینه که اون روز من خونه نبودم و مواد آماده بوده و خودش خورد و رنده می کنه و از مواد آماده عکس هنری هم می گیره!

من که برگشتم خونه، تزیین داشت می کرد قربونش برم من....و چون دیگه خیلی دیر بود و عجله واسه خوردنش داشتیم تندی عکس هم گرفتم و امروز گفتم بذارم اینجا

به این امید که این پرنسس مامان که فقط خدا می دونه برای اومدنش توی زندگیمون چقدرررررررررررررر خوشحال بودم و الانم با همه وجود به وجود نازنینش افتخار می کنم..هرچند گاهی خیلی کم میذارم براش

دخترکم...عزیزکم....منو ببخش..به خاطر همممممممممه بدی هام..به خاطر همه "باید"،"نباید" هایی که ذهنت رو باهاشون درگیر می کنم...دوستون دارم مهربون من